اول ماه مه، صدمین سال زادروز باقر مؤمنی را ارج مینهیم
زادروز باقر مؤمنی، پژوهشگر تاریخ، نویسنده و مترجم بهنام ایران سدهی بیستم خورشیدی را، اول ماه مه، ۱۳۰۵/ ۱۹۲۶ بازمیشناسیم. در بزرگداشت او، بنفشه مسعودی و این نگارنده بر آن شدیم از میان انبوه نوشتههای این روشنفکر مارکسیست (کتابشناسی باقر مؤمنی)، «خون مه بر سبزههای اردیبهشت» را بازنشر کنیم. به دلیلهای گوناگون: این نوشتهی دوپاره، بیش از یک بار به انتشار نرسیده است؛ به سال ۱۳۵۹، در تهران و در نشریهی فصلی در گل سرخ به سردبیری بانو عاطفه گرگین. فزون بر این «خون مه بر سبزههای اردیبهشت»، هم چرایی گزینش اول ماه را همچو زادروز باقر مؤمنی برمینماید و هم چندوچون برپایی نخستین مراسم اول ماه مه را در شهر زادگاهش، کرمانشاه. او که یکی از گردانندگان آن مراسم بود، در دَم گزارشی از آن رویداد را به روی کاغذ آورد که در چند شمارهی پیوستهی بیستون ـ ارگان شورای متحده ایالتی کارگران و زحمتکشان غرب- به چاپ رسید؛[1] زیر عنوان «اول ماه مه، آنچه من دیدم» و با نام مستعار پرویز هژیر. آن گزارش، شالودهی پارهی دوم نوشتهیست که اینک پیشاروی شماست. نشانهگذاریها و کروشهها از نگارندهی این یادداشت است. جای باقر مؤمنی در میان اهل کتاب کشور ما، به ویژه نزد دوستان و دوستارنش، سخت خالیست.
ناصر مهاجر
* * *
خون مه بر سبزههای اردیبهشت
باقر مؤمنی
قدیمیها معمولاً تاریخ تولد بچههایشان را پُشت قرآن مینوشتند؛ اما پدر من «مفاتیحالجنان» را ترجیح داده بود. شاید با این تصور که هر بچهای گویندهی لاالهالاالله و کلیدی از بهشت است و باید نامش را در جای مناسب ثبت کرد. در خانهی ما تعداد این «مفاتیحالجنان»ها، منهای تلفات متعدد نیمه راهی، به 7 عدد رسیده بود که یکی از آنها پس از چند ماه خانهی تاریک ما را جای اقامت نیافت و به بهشت روشنیها شتافت. چند وقت بعد که سجل احوال به شهر ما آمد، مأموران در ورقهی شناسنامهی من یادشان رفته بود- یا شاید هنوز آنقدر با کارشان آشنا نشده بودند- که روز و ماه و سال تولد مرا در سجل احوالم بنویسند و فقط تاریخ صدور آن را یادداشت کرده بودند؛ و تازه مگر روز و ماه و حتا سال تولد دیگران که در سجلشان قید شده بود، راستی راستی سن واقعیشان را نشان میداد؟
وقتی به سنی رسیدم که سن و سال برایم اهمیت پیدا کرد، به «مفاتیحالجنان» پدر مراجعه کردم. در برگِ سفید اول کتاب نوشته بود: «نور چشمی محمد باقر در روز…؟ از ماه ذیقعده 1344 یک ربع ساعت به اذان مغرب چشم به جهان باز کرد». میخواستم بدانم که روز تولدم به حساب شمسی با چه روز و سالی تطبیق میکند. اتفاقاً در میان کتابهای کهنهای که جمع میکردم یک نسخه «تقویم معارف» سال 1305 وجود داشت که از روی آن روز و ماه تولد خودم را به تاریخ شمسی پیدا کردم. اینکه در اینجا جای روز تولد را خالی گذاشتهام علتش این است که خیلی زود این روز از یادم رفت و مفاتیحالجنان خانواده هم پس از مرگ پدر گم شد. شاید به این علت که دیگر پدر به آن احتیاجی نداشت و چه بهتر که به دست کسانی بیفتد که برای ورود به جنان همچنان به مفتاح احتیاج دارند!
شما هم الان اگر به یکی از جدولهای گوناگون “تبدیل تاریخ” مراجعه کنید،خواهید دید که پنجشنبه اول ذیقعده 1344 با 23 اردیبهشت 1305 و 13 مه 1926 تطبیق میکند و اگر روز تولد من در یکی از روزهای ذیقعده باشد، قطعاً تولد من در یکی از روزهای 23 اردیبهشت تا 21 خرداد (13 مه تا 11 ژوئن) اتفاق افتاده است. اما من از سال 1327 و غیر قانونی شدن حزب توده ایران […] همه ساله تولد خودم را در روز 11 اردیبهشت جشن میگیرم. خوب، لابد خواهید گفت: با محاسبهی خودت هم که باشد اول مه 1926، یعنی 11 اردیبهشت 1305 با 16 شوال 1344 تطبیق میکند که ماه پیش از ذیقعده است و با روز تولد تو تطبیق نمیکند. شما به راستی فکر میکنید این مهم است که کی چه روزی به دنیا آمده؟ من تصور میکنم توجه به روز تولد یکی از مضحکترین وسوسههای خرده بورژواهای اسنوبِ [snob] بیغم و درد است. اما اگر مردم زحمتکش از روز تولد خود بیخبرند و یا به آن اهمیتی نمیدهند، به یک روز معین، روز اول ماه مه، روز تولد تازهی پرولتاریای جهان و روز همبستگی و نیرومندی همهی رنجبران اهمیتی فوقالعاده میدهند؛ و من برای اینکه در دورهی اختناق شاهنشاهی بتوانم این روز گرامی را ـ حتا در محفل کوچکِ دوستان نزدیک هم شده – جشن بگیرم کتاب مفاتیحالجنان پدر را مخدوش کردم و با این دخل و تصرف بود که من حتا در سال 1337 در زندان قزلقلعه توانستم به بهانهی تولد، با تنی چند از یاران یکدل نه در دل که آشکارا، از اول ماه مه یاد کنیم.
اما راستش را بخواهید این جشن تولد پُر بیربط هم نیست؛ چرا که به راستی یک بار اتفاق افتاده است که من در این روز، تولدی دیگر یافتهام.
11 اردیبهشت 1325 بود. چند ماه پیش از آن، برای دیدار خانوادهام از تهران به زادگاهم کرمانشاه برگشته بودم و رفقا اجازه ندادند که برای ادامهی تحصیل به تهران برگردم: برای درس و تحصیل همیشه وقت هست، الان ما در اینجا کادر کم داریم. اردیبهشت نشد، شهریور برو امتحان تجدیدی بده. تازه شهریور هم نشد، خوب سال دیگر برو! و به این ترتیب بود که با همهی بضاعت مزجات و سابقهی بسیار کم حزبی، مسئولیت اتحادیههای کارگری کرمانشاه را به گردن من انداختند و من ناگزیر در این شهر ماندنی شدم تا وقتی که به حکم اجبار از آنجا گریختم و تا دو ده سال بعد، جز دو سه بار آن هم به صورت ناشناخته و فقط برای چند روز، به موطنم بازنگشتم.
11 اردیبهشت سال 1325 بود. اگر پیش از آن به عنوان یک بچهی خردهبورژوا، به علت مناسبات خانوادگی و سکونت در محلهی فقیرنشین شهر، با زحمتکشان و فقیران نیمه روستانی شهرم محشور بودم و اگر در تهران هم کلوب شورای متحدهی ایالتی کارگران و زحمتکشان غرب برایم جالبتر و قابل مطالعهتر از کلوب حزب توده ایران مینمود، حالا دیگر چند ماهی بود که زندگی من با زحمتکشان، و بهخصوص نفتگران پالایشگاه کرمانشاه، از طریق سیاسی و تشکیلاتی گره خورده بود. طی این ماهها، من دیگر با نیازها، ذغدغهها، ضعفها، مبارزهجوییها، ناآگاهیها و استعدادهای آنها، مأنوس نه، یکی شده بودم. برای من زندگی تازهای بود: روزی، شانزده هفده ساعت، با همه جور آدم از گروههای رنجدیده، از عملهی نیمه دهاتی تا رانندهی کامیون و کارگران پیشرو و بزن بهادر نفت، پنهان و آشکار سر و کله بزن (در آن زمان ما هنوز جرئت نمیکردیم سندیکای علنی کارگران نفت را تشکیل بدهیم)، به دردِ دل خصوصی آنها گوش کن، بحثهای سیاسی بکن و برای مبارزه نقشه بکش. هرکس دیگر هم باشد، این مردم برایش عزیز میشوند. تو هم باشی با بوی تند تنشان و با رفتار زمختشان انُس میگیری و حتا اگر موقع بیرون رفتن از خانهات طشت بزرگ مسی مادرت را که در آن با پا آب غوره له میکرد، بلند کنند، ککت هم نمیگزد و از جلز و ولز مادرت فقط لبخند میزدی. و به این ترتیب است که اول ماه مه، یعنی روز موعود آزادی زحمتکشان، برایت از همه چیز عزیزتر میشود.
11 اردیبهشت 1325 بود، یعنی اول ماه مه 1946، و در این زمان دیگر حزب ما به نیرویی عظیم بدل شده بود. رهبران میگفتند: حزب به طرف حکومت میخزد. در آذربایجان و کردستان، حکومت خود مختار برقرار بود و شنیده بودم که دکتر جهانشاهلو یکی از چهرههای نجیب آن زمان آذربایجان، گفته بود: «ما اسب آزادی را در آذربایجان جو دادیم، آن را در خلیج فارس آب خواهیم داد» (چهرهی دکتر را در آستانهی سقوط محمد رضا پهلوی، خیلیها در تلویزیون ایران دیدند که از محل سکونتش در آلمان به نفع رژیم و علیه جریان دموکراسی در آذربایجان سخن میگفت؛ میگویند به قیمت چهار صد هزار مارک). قوامالسلطنه، نخستوزیر در برابر نهضت لنُگ انداخته بود و حزب ما با او خیلی خودمانی بود و با اطمینان خاطر با او “چیک تو چیک” تانگو میرقصید.
اما در کرمانشاه زادگاه من، وضع دیگرگونه بود. ما شهر را در قبضه داشتیم. هیچ حزب دیگری فعالیت نداشت و احزاب اراده ملی سید ضیاء طباطبایی و عدالت علی دشتی که هر دو تمام عوامل محلی وابسته به استعمار انگلستان و مرتجعین را در برمیگرفتند، مدتها بود که ورشکست شده و در لاک خود فرو رفته بودند. با این همه رفقای مسئول حزبی که برای کسب اجازهی تظاهرات اول ماه مه به شهربانی رفته بودند، خبر دادند که شهربانی با برگزاری تظاهرات مخالفت میکند. رفقا در دو بار ملاقاتِ دسته جمعی خود با رئیس شهربانی، چانه زیاد زده بودند و برای بار سوم مرا هم خبر کردند. و من، جوان دانشجوی جلمبر گریخته از مدرسه، در کنار افراد مسن و با سابقه و سرشناس شهر در برابر او نشسته بودم. یکی[شان] پیرمردی شصت هفتاد ساله، یار نزدیک ابوالقاسم لاهوتی و مدیر روزنامهی بیستون [ارگان شورای متحدهی ایالتی کارگران و زحمتکشان غرب] که همهی مردم شهر از کوچک و بزرگ و دانشمند و عامی احترامش میگذاشتند، و دیگری که جزء گروه ناسیونالیست محسن جهانسوز بود و مثل سایر رفقای جهانسوز در زندان با کمونیستها آشنا و پس از شهریور 1320 به حزب توده ایران ملحق شده بود. سومی، رئیس بزرگترین دبیرستان شهر (طبق معمول به نام شاهپور) که در زمان وزارت آموزش و پرورش دکتر فریدون کشاورز (عضو کمیتهی مرکزی حزب توده ایران) در کابینهی قوام، رئیس فرهنگ کرمانشاه شد. چهارمی، اشرافزادهی تحصیل کردهای که به علت اخلاق انسانیاش و شاید هم به علت زن روسیاش، مغضوب پدر شده بود و در فقر زندگی میکرد؛ و بالاخره دو تا از دبیران شهر.
رئیس شهربانی سرهنگی بود به نام اسفندیاری که هیکل بلند و لاغر و قیافهی جدی و گرفتهاش آدم را به یاد افسران اشرافی ارتش نازی میانداخت؛ منتها بدون عینک یک چشم. خیلی شمرده و مؤدبانه میگفت: «من نمیتوانم اجازهی تظاهرات بدهم و اگر شما بخواهید میتینگ بدهید، من ناچار دستور تیراندازی میدهم». رفقا به من نگاه کردند. به نظرم آمد که جناب سرهنگ تازه متوجه حضور من شده است. گفتم: «ما میتینگ میدهیم و شما هم هیچ کاری نمیتوانید بکنید». جملهام به آخر نرسیده بود که با بیاعتنایی تحقیرآمیز و عصبانیت فرو خورده از من رو گرداند، به رفقا چشم دوخت، با تعلیمیاش چند بار به کف دست چپاش نواخت و گفت: «همین که عرض کردم». و ما چند ثانیه بعد از شهربانی خارج شدیم.
او ظاهراً از مسئولین انگلیسی شرکت نفت دستور میگرفت و رفقا ناگزیر در یک مکالمه تلگرافی حضوری با بعضی از اعضای کمیتهی مرکزی حزب به این نتیجه رسیدند که برای جلوگیری از تحریکات و کشتار، باید از برگزاری تظاهرات خودداری کرد.
کرمانشاه یک سبزه میدان دارد (یا داشت) نظیر همین سبزه میدان تهران. در کنار این به اصطلاح میدان و تقریباً روبهروی شهربانی، سینمایی بود به نام ایران. قرار شد در این سالن برای کارگران، فیلمی نمایش داده شود و جمعیت از آنجا به طور پراکنده به سمت باشگاه [شورای متحدهی ایالتی کارگران و زحمتکشان غرب]، که در محلهی کارگرنشین شهر (درِ گاراژ) بود بروند و در آنجا اجتماع کنند.
درِ سالن، به روی همه باز بود و یک ساز و دُهل دم در سینما بود که به عنوان شادی و خوش آمد به جمعیت، مشغول نواختن بودند. قبل از شروع نمایش فیلم، من باید توضیح مختصری برای تماشاچیان میدادم. اما سخنم به اقتضای جوانی و احساساتی[شدن] کمی طولانی و خیلی تهییجی شد. فیلم یک فیلم میهنی بود از مقاومت مردم شوروی در برابر آلمانهای نازی، و چیزی شبیه “رنگین کمان” که چند روز پیش از تلویزیون نمایش داده شد و یک زن در آن نقش اصلی داشت.
فیلم تمام شد. به طور جدی به جمعیت تذکر داده شد که به صورت پراکنده به سوی اتحادیهی کارگران [شورای متحدهی ایالتی کارگران و زحمتکشان غرب] بروند. دو سه نفر از ماها نیز دم در خروجی سعی میکردیم از متراکم شدن جمعیت جلوگیری کنیم. ما میدانستیم که پلیس به دنبال بهانه است. رئیس پلیس مرد نسبتاً گنده و چاقالویی که از لپهایش خون میچکید، پائین و بالا میرفت و آژانهایش را پس و پیش میکرد. میگفتند او در آدمکشی با تجربه است و قبلاً هم در سال 1320 در تظاهراتی که مردم کرمانشاه برای نان کرده بودند، به سوی آنان تیراندازی کرده و یک نفر را کشته بود (من خودم آن سال در دبیرستان شاهپور که نزدیک سبزه میدان بود درس میخواندم و صدای تیراندازی را شنیدم و موقع مرخصی، معلمین، ما را از راه امن به خانههایمان روانه کردند).
همراه جمعیتِ پراکنده به سوی کلوب «شورای متحدهی ایالتی کارگران و زحمتکشان غرب» به راه افتادم. ولی در وسط راه، جمعیت فشرده شده بود. یک نفر رفته بود بالای یک بالکن و جمعیت را با سخنان آتشین تهییج میکرد. او را میشناختم، از رفقا بود. به احتمال قوی یک پرووکاسیون. زبان به ناسزا گشودم. به یکی گفتم برود او را پائین بکشد و خود با عدهای به راه افتادم و جمعیت را به دنبال خودم کشاندم. میترسیدم در این توقفها پاسبانها به ما برسند و به بهانهی پراکندن جمعیت به رویمان آتش باز کنند. حالا دیگر در جلوی جمعیت بودم و در کنار من کارگر بلندقدی که غالباً در تظاهرات پرچمدار بود، راه میرفت. پرچم لوله کرده هم در دستش بود که از سینما به کلوب برمیگرداند. در هفتاد هشتاد قدمی کلوب یک میدان بود که باید از کنار آن میپیچیدیم. به کلوب که نزدیک شده بودیم، من به پرچمدار گفتم پرچمش را بلند کند و میدان را دور زدیم. جمعیت هم پشت سر ما آمد. در گوشهی دیگر میدان، آنجا که باید وارد خیابان دیگر میشدیم، پلیس کمین کرده بود. غافلگیر شده بودیم. دست و پا را جمع کردیم و بدون هیچ تحریک از جلو روی آنها گذشتیم. جمعیت هنوز وارد دهنهی خیابان نشده بود که از پُشت سر صدایی شبیه ترکیدن لاستیک اتومبیل بلند شد. من تا آن موقع صدای گلوله نشنیده بودم. میخواستم به راه خودم ادامه بدهم ولی متوجه شدم که جمعیتِ متوحش، جنبشی غیر عادی کرد. به عقب برگشتم. چند تا از پاسبانها در میان جمعیت پراکنده بودند و داشتند به سرعت خود را عقب میکشیدند و از جمعیت فاصله میگرفتند. جوانی با چشمهای پُرخون، تفنگ در دست آمادهی حمله بود و دندان قروچه میکرد. پاسبانی درمانده و ملتمس در برابر او ایستاده بود. دشنامگویان و با تعرض، تفنگ را از دست جوان گرفتم و به پاسبان دادم، خیال میکردم جلو یک تحریک را گرفتهام. دوباره رو برگرداندم. پرچم افتاده بود و از پرچمدار خبری نبود. از جمعیت عدهای در حال فرار بود[ند]، بعضی خودشان را به دکانها و گاراژهای نزدیک میانداختند و بعضی هنوز در اندیشهی جستن راه فرار، پا به پا میکردند. عدهی کمی ظاهراً مثل اینکه به جنگ و گریز وارد بودند، خود را به کنار دیوار کشیدند و به سرعت دور شدند. من به تبع آنها خودم را کنار دیوار کشیدم. یک جسد کنار من در پیادهرو افتاد و چالهای که کنار آن بود به سرعت از خون پُر شد. با آرامشی غیر عادی از کنار دیوار آهسته به سمت کلوب به راه افتادم. مثل اینکه سنگی محکم به کتفِ چپم خورد و درهمین لحظه نقطهای در سمت چپ صورتم با مایعی گرم شد. خیابان بهکلی خلوت شده بود و من همانطور با قدمهای آهسته به کلوب نزدیک [می]شدم و خودم را به سرعت به درون ساختمان انداختم.
قسمت اصلی اتاقها در طبقهی بالا بود. در راهروها صدای ضجه و گریه پیچیده بود. عدهی زیادی زخمی خودشان را به آنجا رسانده بودند. یکی از آنها یادم است که پاشنه پایش به کلی از بین رفته بود. همگی از پُشت سر و در حین فرار، گلوله خورده بودند.
راهرو را تا انتها رفتم و به هرکدام از بچهها به نوعی دلداری دادم و خودم را به اطاق آخر انداختم. فؤادی، یک استادکار صابونپز آذربایجانی که سابقهای در مبارزات کارگری داشت و بعضی از سران فرقهی دموکرات آذربایجان را از نزدیک میشناخت، به مناسبت جشن کارگران، گیلاسی زده بود و صورتش از معمول سرختر بود. طپانچهای در دستش بود و فشنگهای آن را روی میز ولو کرده بود. هرگز نفهمیدم در آن لحظه با آن طپانچه و فشنگها چه کار میکرد. سرش داد زدم: «جمع کن اینها را». و او ضمن جمع کردن فشنگها و طپانچه، متوجه حال من شد. فوراً کت مرا از تنم در آورد، تکه پارچهای آتش زد و “پته سو” (کهنه سوز) درست کرد و روی زخم شانهام گذاشت و آن را با پارچهای که از زیر بغل چپ و روی شانهی راستم رد کرد، بست. کتم سوراخ شده بود و پیراهنم از پشت، خیسِ خون بود. چیز مهمی نبود. سه تا سوراخ به عمق شاید دو سه میلیمتر در شانهی چپ. بعدها گفتند “عباس قیتل”، یکی از اوباش قاچاقچی، با تفنگ ساچمهای با پلیس همکاری میکرده. به احتمال قوی سه تا از ساچمههای او کتفم را زخمی کرده بود و یکی هم کنار صورتم را خراش داده بود. خون دور و بر خراشیدگی صورت را با آب شستم و دوباره به راهرو و میان زخمیها آمدم و با شوخی و بازی- که شاید بیشتر از سرِ درد بود- خودم را به بالکن جلوی سالن رساندم. عدهای از مردم شهر و بهخصوص زنها خود را به نزدیک کلوب رسانده بودند؛ به دنبال جوانان و شوهرانشان. اما یک پاسبان در سر سه راهی روبهروی ساختمان، آنها را نگه داشته بود و با ته تفنگ به سرو سینهی آنان میزد. و گروهی از پاسبانها در سی چهل قدمی در عرض خیابان، آماده، تفنگها را رو به جمعیت، سر دست گرفته بودند.
فریاد زدم: «مردم پراکنده شوید، اینها رحم ندارند، دنبال بهانه میگردند، شما را میکشند». ولی کسی گوش نمیداد و همهمهشان بلند بود. صدای فؤادی بلند شد. او در کنار من ایستاده بود و دسته گلی که لابد به مناسبت جشن اول ماه مه آورده بودند، در دست داشت. سینهی پیراهنش را با دست دیگر باز کرد و رو به پاسبان که مردم را همچنان با قنداق تفنگ میزد، فریاد کرد: «بیشرف، من آذربایجانیام، اگر مردی مرا بزن.» و پاسبان به جانب ما نشانه رفت. من او را عقب کشیدم و با تمام نیرو به زمین انداختم و خودم [را] در کنارش درازکش کردم. گلوله از پنجرهی بالکن وارد سالن شد، به دیوار نزدیک سقف فرو رفت و ما هم به درون خزیدیم.
چند لحظه بعد صدای پایی به سرعت از پلهها بالا میآمد. یک افسر نظامی با یک سرباز پشت سرش، خودش را معرفی کرد: «من سرهنگ کمال، رئیس ژاندارمری. به من مربوط نیست؛ من دخالتی ندارم. گفتهاند از داخل کلوب تیراندازی میشود. من آمدم ببینم حقیقت دارد.» (به احتمال زیاد شانس آورده بودیم که اینطور تصور کرده بودند؛ وگرنه احتمال داشت به داخل ساختمان میریختند و همه را لت و پار میکردند). گفتم: «حقیقت دارد. اینجا گلوله هست، اما فقط یکی؛ آن هم توی دیوار که از بیرون به داخل شلیک شده. بفرمایید ببینید!» جای گلوله را به او نشان دادم. نگاهی کرد. تظاهر میکرد که حرف مرا باور دارد؛ ولی کنجکاو در داخل سالن و راهرو مشغول قدم زدن شد و به اطاقها سرک کشید. به حرفش ادامه داد: «من توی حمام بودم، صدای تیراندازی شنیدم. خودم را با عجله رساندم. به ما اصلاً مربوط نیست. به ژاندارمری مربوط نیست ولی خوب، هر وقت شهربانی از ما کمک بخواهد ما موظفیم به او کمک کنیم». تازه فهمیدم ژاندارمری در تیراندازی به روی مردم شرکت داشته، اما من در هیچ جا ژاندارمی ندیده بودم. بعدها فهمیدم ژاندارمها قبلاً در پشتبامها سنگر گرفته بودند.
جناب سرهنگ در وسط راهرو برگشت و ظاهراً تازه متوجه خراشیدگی و شاید رنگ پریدگی صورتم شده بود. (کم کم داشتم احساس ضعف میکردم و حس میکردم که صورتم کمی سرد شده است). «شما مثل اینکه زخمی شدهاید». فؤادی توی حرفش دوید: «جناب سرهنگ صورتش اهمیت نداره، پُشتش بد جوری زخمی شده».
جناب سرهنگ محبت کرد و به سرباز همراهش اشاره کرد: «رانندهی من است، شما بفرمایید بیمارستان پانسمان کنید.» بعد خطاب به سرباز گفت: «ایشان را به بیمارستان برسان.» راننده مثل اینکه از این مأموریت پَر گرفته بود، خوشحال گفت: «بفرمایید برویم».
از در کلوب بیرون آمدیم. جمعیت هجوم آورده بود. (ظاهراً وقتی سرهنگ کمال آمده بود، پاسبانها را از مقابل مردم دور کرده بود). مردم با حفظ فاصله به دنبال جیپ ژاندارمری به سمت میدان راه افتادند. در گوشهی میدان پاسبانها به خط و آماده بودند. “افسر نازی” تقریباً جلوی جیپ را گرفت و خطاب به من با فریادی عصبی، گفت: «بگید متفرق بشوند و گرنه دستور تیراندازی میدهم». و بدون اینکه دستوری بدهد پاسبانها به زانو شدند. از پُشت سر، فریاد خشمناک و تحکم آمیز سرهنگ کمال بلند شد: «تیراندازی نکنید، تیراندازی نکنید». به پُشت سرم نگاه کردم. پیاده، در جلو جمعیت به ما نزدیک میشد و همراه با فریاد دستهایش را با خشم تکان میداد. به رئیس شهربانی گفت: «جناب سرهنگ، ایشان زخمی شدهاند، بگذارید بروند». “افسر نازی” از جلو جیپ کنار رفت و راننده مرا از مهلکه به در برد.
سبزه میدان، سر راه کلوب به بیمارستان است و شهربانی در ضلع غربی آن. کرمانشاه روی تپه و دره ساخته شده و از سطح سبزه میدان تا درِ شهربانی، سی چهل پله باید بالا بروی، و طبعاً در کنار این پلهها دکانهایی است. یکی از اینها “دکان فرهپور” بود. فرهپور همان پیرمرد مدیر روزنامه [بیستون]، و “دکان فرهپور” در عین حال دفتر روزنامه هم بود. جیپ ژاندارمری به این نقطه که رسید، از راننده خواهش کردم یک لحظه نگه دارد و او با خوشرویی توقف کرد. میخواستم خبر بگیرم؛ از او و از رفقای دیگر. ضمن خبرهای دیگر گفت: «علوی را از درشکه کشیدند پائین و بردند به شهربانی (علوی مدیر دبیرستان شاهپور بود). دو سه تا دیگر از بچهها را هم گرفتهاند». از “دکان فرهپور” بیرون آمدم. یکی دو قدم به جیپ مانده بود که صدایاش را شنیدم: «باقر». به یاد ندارم چه گفت، ولی قبل از هر چیز یادآور شد: «برای اینکه پلیس متوجه نشود اسم کوچکت را صدا زدم» (او معلم تاریخ و جغرافی بود و مرا در دبیرستان همیشه مؤمنی صدا میکرد).
به بیمارستان شیر و خورشید که رسیدم تازه متوجه شدم چقدر زخمی در آنجا است. مرد نسبتاً چاقی که اغلب روزها در کلوب اتحادیه میآمد و آمادهی هر خدمتی بود، روی موزائیک اطاق انتظار، افتاده بود. زنی بر بالینش نشسته بود و چادر نمازش را روی سینهی لخت او فشار میداد. وقتی چادر نماز را برداشت، دیدم که گلوله پستانش را بریده. چشمش را باز کرد و وقتی مرا دید با لهجهی کرمانشاهی گفت: «این هم به خاطر تو، این هم به خاطر آزادی»! بغض گلویم را گرفت و متوجه شدم که نگاه زن با سرزنشی گزنده، متوجه من است. لبخند سردی زدم و به کمک رانندهی سرهنگ، خودم را به اطاق پانسمان رساندم. پرستاری صورت و شانهام را پانسمان کرد. از خودم خجالت میکشیدم. تصور میکردم همه دارند مرا سرزنش میکنند. خودم را از بیمارستان بیرون انداختم و جیبپ ژاندارمری مرا تا نزدیکترین کوچه، به خانه رساند و پیاده کرد.
در شهر همه میدانستند تیراندازی شده و من وقتی به خانه رسیدم مادرم از اینکه کاملاً سالم هستم و اتفاقی برایم نیفتاده بسیار خوشحال شد. در گرگ و میش غروب، متوجه پانسمان صورتم نشد. با دست روی آن را گرفته بودم. من هم از اینکه او متوجّه وضع من نشده و شیون و واویلا راه نیانداخته، نفس راحتی کشیدم. گفتم اگر مرا خواستند، بگو نیست. و خودم را به اطاق میهمانخانه انداختم.
هنوز اول شب بود که در زدند. مادرم علیرغم سفارش من آمد [و گفت]:« یک پاسبان است، بدون اسلحه. مثل اینکه آشناست. اصرار دارد تو را ببیند». پاسبانی بود که با هم سلام و علیک داشتیم. گفت: «تو را توی جمعیت دیدم و دلواپس بودم، خدا را شکر که طوری نشده.» و رفت.
روزهای بعد بسیاری از بچهها را دیدم. تعریف میکردند که چگونه گریختهاند و چطور بعضی از آنها لای سبزهها و جالیزهای نزدیک، تا شب پنهان شده بودند. بعضی از آنها زخمی شده بودند و چون آمار کامل گرفته شد، چهارده نفر کشته و یکصد و بیست نفر زخمی شده بودند.
دشتهای کرمانشاه در اردیبهشت بسیار دیدنی است. خوب، در اردیبهشت همه جای وطن ما سبز است؛ اما در اینجا همه جا بر سبزهها خون پاشیده شده است. شقایقهای سرخ همه جا از زمین سر بیرون میکنند، گاه تک تک و گاه به صورت فرش بر زمین؛ و سرخی بر سبزه غلبه میکند. اما در اول ماه مه 1946، به جز سرخی شقایقها، خون شهیدان و زخمیهای فراری نیز دشت و جالیزهای نزدیک پالایشگاه نفت را رنگین کرد.
و این اولین داغ زندگی من بود که همین الان هم، پس از سی و چهار سال، خاطرهی آن چشمهایم را از اشک پُر کرده است.[2]
24/1/59
_________________________
[1] پرویز هژیر [باقر مؤمنی]، اول ماه مه، آنچه که من دیدم، روزنامه بیستون، شمارههای 20، 21، 26، 28 و 29 روزهای ۱۴، 16، 17، 19 و 22 اردیبهشت 1325.
[2] در «گاهنامهی پنجاه سال شاهنشاهی پهلوی» كه از طرف سازمان چاپ و انتشارات سهیل انتشار یافته در ذكر حوادث روز 11 اریبهشت 1325 عیناً چنین آمده است: «اعضای حزب توده در كرمانشاه قصد تظاهرات دستهجمعی داشتند به علت جلوگیری مأموران شهربانی با آنها به زد و خورد پرداختند و در نتیجه دو نفر از مأموران شهربانی و ژاندارمری و چهار نفر از تظاهركنندگان به قتل رسیدند». چنانكه معلوم است این خبر از همه جهت دروغ است، كه خود نمونهای است از تحریف در تاریخنویسی گزارشگران قدرت.


